۱۳۸۶ بهمن ۹, سه‌شنبه

روی ماه خداوند را ببوس

کتابی که توی اوضاع بلبشوی ِ ایران از سال هفتاد و نه تا الان به چاپ بیست و یکم برسد آن هم با تیراژ پنج هزارتا ارزش یک بار خواندن را دارد. لااقل برای من. حتا اگر این موفقیت به واسطه تبلیغات یا هر عامل غیر ادبی دیگر به دست آمده باشد.
« روی ماه خداوند را ببوس» اسم جالبی است. شاید یکی از عوامل موفقیت کتاب همین اسم زیبا باشد اما این زیبایی عمر کوتاهی دارد. بهتر بگویم این اسم برای من فقط و فقط سه صفحه زیبایی داشت. اولین جمله صفحه چهارم کتاب را که خواندم سخت توی ذوقم خورد. « من با خودم فکر می کنم: احتمالا خداوندی وجود ندارد.» ص 4. این را که می خوانم می بینم اسم کتاب همین اول ِ کاری همه ی داستان را لو داده. خیلی راحت می توانم ادامه ی داستان را حدس بزنم. توی صفحه ی اول راوی می گوید که « نه سال پیش که مهرداد رفت امریکا من و او دو سالی بود که در رشته فلسفه دانشگاه تهران قبول شده بودیم» ص1 . در صفحه چهار هم که دارد شک اش را به وجود خدا بیان می کند. این ها را که کنار نام کتاب (روی ماه خداوند را ببوس) بگذاری خیلی راحت به این نتیجه می رسی:
یونس (روای داستان) که دانشجوی فلسفه هم بوده به وجود خدا شک می کند و از آن جا که اسم کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» است در پایان داستان شک اش بر طرف می شود و به وجود خدا ایمان می آورد.
هر چه داستان بیش تر پیش می رود به نتیجه ای که گرفته ای بیش تر مطمئن می شوی. هر چند که داستان ِ دیگری هم، موازی با همین ماجرا دارد پیش می رود اما شک نمی کنی که همه عوامل باید دست به دست هم بدهند تا «یونس» روی ماه خداوند را ببوسد.
داستان دیگری که دارد اتفاق می افتد مربوط به پایان نامه دکترای یونس است: « ... اول فلسفه خوندم و بعد هم فوق لیسانس جامعه شناسی و حالا هم گوش شیطان کر دارم پایان نامه ی دکتری م رو توی رشته ی پژوهش گری اجتماعی می نویسم.» ص 5 اما ببینیم پایان نامه ی دکترای یک دانشجوی رشته پژوهش گری اجتماعی چه چیزی است؟ : « قراره تحلیل جامعه شناسانه ای باشه از علت خودکشی دکتر محسن پارسا که دو سال قبل خودش رو از طبقه هشتم یک ساختمان بیست و شش طبقه پایین انداخت.» این موضوع بیش تر از آن که شبیه موضوع پایان نامه دکترا باشد به موضوع مقاله هایی که دانشجویان سال اول رشته های علوم اجتماعی می نویسند شبیه است. اگر خوش بینانه تر نگاه کنیم می شود از آن مقاله ای چند صفحه ای در آورد.

مگر خودکشی یک آدم چه قدر تحلیل جامعه شناسانه می تواند داشته باشد؟ حالا اگر دکتر پارسا نویسنده ای شاعری چیزی بود باز می شد کاری اش کرد اما آخر خود کشی یک استاد فیزیک که احتمالن همه وقتش را صرف فیزیک کرده است را چه طور می خواهی تحلیل جامعه شناسانه بکنی؟

قرار بر این است که یونس پایان نامه اش را پیش ببرد ببینیم یونس چه کارهایی برای نوشتن پایان نامه ی عظیم اش انجام می دهد: بعد از آگهی دادن در روزنامه که اگر کسی از علت خودکشی دکتر پارسا اطلاعی دهد بگوید سری به دادگستری می زند و پرونده قضایی دکتر پارسا را مطالعه می کند.( تا این جا بیش تر موضوع قضایی است تا جامعه شناسانه). در حین خواندن پرونده می گوید: «اظهار نظر بازپرس فیضی اواخر پرونده است. به عقیده او کارِ ذهنی شدید، تجرد ویاس مجهولی پارسا را وادار به انتحار کرده است. اما این «یاس مجهول» چیست؟ همه ی گره کار در همین پرسش نهفته است. چرا پارسا مایوس شده؟ » از این جا به بعد هم بیش تر بحثِ روانشناسی است تا جامعه شناسی. یونس سری به روانشناسی که دکتر پارسا به او مراجعه کرده بوده می زند. سری به خانه اش می زند و دست نوشته های اش را می خواند. با دانشجویانی که آن روز با پارسا کلاس داشته اند صحبت می کند ببیند رفتار مشکوکی نداشته و ...

حالا شما کلاه خودتان را قاضی کنید ببینید کجای این ممکن است شبیه پایان نامه ی دکترای یک دانشجو باشد. حالا اگر دانشگاهِ پرتی درس می خواند و دانشجوی ِ پرتی بود یک حرفی اما یونس دانشجوی دانشگاه تهران است و چنان در کارِ خود ماهر است که مرکز پژوهش های اجتماعی پایان نامه اش را پیشاپیش خریده است.

با همه ی ضعفی که « روی ماه خداوند را ببوس» دارد باید به مصطفا مستور برای نوشتن چنین کتابی تبریک گفت چرا که توی بازار کتاب ایران فقط از یک رمان عامه پسند انتظار می رود بیست بار تجدید چاپ شود. « روی ماه خداوند را ببوس» رمان عامه پسند نیست. شاید خیلی قرص و محکم نباشد و ایرادهایی به اش وارد باشد ولی رمان عامه پسند نیست. اگر رمان های فهیمه رحیمی و م.مودب پور و ... را رمان عامه پسند بدانیم، با رمان عامه پسند فاصله دارد. شاید کم، ولی دارد. من از خواندن «روی ماه ...» لذتِ چندانی نبردم ولی همین که نویسنده ای توانسته چنین کاری انجام بدهد جای تبریک دارد.

۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه

کلمه

یکی از امتیازات مهم یک زبان نسبت به زبان های دیگر احتمالن تعداد واژگان است، این که کاربر یک زبان برای بیان منظور خود ابزار کافی در اختیار داشته باشد و بتواند به راحتی منظورش را بیان کند یا حتا فکر کند.
فکر کردن در مورد چیزی که برای آن کلمه ای ندارد اگر غیر ممکن نباشد خیلی سخت است. برای من که این جور است. مثلن تا همین چند سال پیش کلمه ی « فردیّت » توی دایره واژه گانم وجود نداشت پس توی فکر کردنم هم جایی نداشت شاید بعضی وقتها به چیزی نزدیک به آن فکر می کردم ولی تا زمانی که کلمه اش را پیدا نکردم آن طور که باید و شاید نتوانستم در موردش فکر کنم حالا بماند که بعدن گفتند فردیّت غلط است. فرد فارسی است و با «یّت» عربی جور در نمی آید.

اصن از همه این ها گذشته کلمه را دوست دارم. با کلمه حال می کنم. دیشب برف می بارید. بد نیست چند تا کلمه بگویم شما هم حال کنید. فارسی زبان برای هر برفی می گوید برف اما یزدی های با توجه به شدت برف کلمات مختلفی را به کار می برند. به ترتیب شدت می گویند: پشه پرونک، پشه برفوک و برف.

۱۳۸۶ بهمن ۱, دوشنبه

خوابگاه 1

اگر بشود می شود مجموعه ای در مورد خوابگاه که چند وقت یک بار اینجا خواهم نوشت. اگر هم نشد که هیچی.


یک

- ببخشید! ساختمون سیزده آبان کدوم یکیه؟
- جدید الورودی؟
- آره!
- برو سوار اون اتوبوسه شو بهت میگن.
وقتی مسئول پذیرش روی کارت خوابگاهم نوشت سیزده آبان فکر می کردم یکی از ساختمان های کوی دانشگاه است. از اتوبوس که پیاده می شوم سراغ کوچه ایران را می گیرم. بالاخره پیدا می شود. بن بست ایران. تنها چیزی که باعث می شود بفهمم این جا خوابگاه است تابلوی کوچک سبز رنگ بالای در ساختمان است.
حیاط کوچکی دارد. با یک باغچه کوچک و دو تا کیوسک تلفن همگانی. وارد ساختمان که می شویم اتاق سرپرست خوابگاه روبرویم است. برادرم را جلو می فرستم. او اینجور کارها را بهتر بلد است هر چه باشد خودش چهار پنج سالی خوابگاه زندگی کرده. وقتی بر می گردد کلیدی در دست دارد و می گوید: « اتاق 201». اتاق 201 طبقه دوم است. از پله ها که بالا می رویم هرچه بیشتر پیش می رویم بیشتر به این نتیجه می رسم که اینجا انگار جای دیگری است. دیوارها کثیف است. پله ها کثیف است. نرده ها لک دارند. پیش برادرم به روی خودم نمی آورم. فقط هاج و واج به دور و برم نگاه می کنم و بالا می روم.
توی هر طبقه دو تا سوئیت هست. هر سوئیت چهار تا اتاق دارد دو تا بزرگ دو تا کوچک. هر سوئیت یک آشپزخانه و یک دستشویی هم دارد. اتاق 201 یکی از دو اتاق کوچک سوئیت است. اتاق های بزرگ هفت نفره اند، اتاق های کوچک پنج نفره. وارد اتاق که می شوم خشکم می زند. کف اتاق دو تکه موکت قهوه ای رنگ بی نهایت کثیف افتاده و دو تا تخت دو طبقه و یک میز کوچک و یک صندلی.
من نفر آخرین نفری هستم که وارد اتاق می شوم. قبل از من بقیه ی ساکنین اتاق آمده اند. وحید از یزد، بهروز از مشهد، شاهین از کازرون، مهدی از گلپایگان. این ها را وقتی فهمیدم که خودم را معرفی کردم و آن ها هم یکی یکی خودشان را معرفی کردند. وحید و مهدی با پدرهای شان آمده اند، بهروز با عمویش که کرج زندگی می کند. من با برادرم. فقط شاهین است که تک و تنها آمده. بچه های اتاق های دیگر سوئیت هم کم کم دارد سر و کله شان پیدا می شود.
سرپرست خوابگاه وارد سوئیت شده بچه ها و همراه های شان دوره اش کرده اند.
- آقا! این چه وضعیه؟ مگه سگ دونیه اینجا؟
- اتاق ما 5 نفره س. چرا 4 تا تخت داره؟
- تختا چرا تشک ندارن؟ ما فقط پیتو آوردیم.
سرپرست خوابگاه جوان با چند جمله آبِ پاکی را روی دستمان می ریزد.« تمیز کردن اتاقا به عهده ی خودتونه ما فقط سوئیت و راه پله رو تمیز می کنیم. اتاقای پنج نفره برن از انبار تخت تکی بیارن. تشکم خودتون باید می آوردین. دانشگاه تهران ده سالی هست که تشک نمیده. بهداشت ایراد میگیره»

دم دمای غروب است. پدرها و برادرها و عموها و... همه رفته اند. هر کس روی تختی نشسته است و با همدیگر حرف می زنیم.
- فردا باید موکتا رو بشوریم.
- کی رو تخت تکی می خوابه؟
- اگه تو خواب زیاد وول می خوری بالا نخواب!
- فردا یادتون باشه سر راه واسه کمدا قفل بخریم.
من و بهروز تخت های بالا را انتخاب می کنیم. وحید تخت زیری ِ من می خوابد. مهدی زیرِ تختِ بهروز. شاهین هم تخت تکی را انتخاب می کند.
وسایلم را توی کمدم می چینم. یکی از پتوهای ام را روی تخت پهن می کنم آن یکی را هم تا می زنم می گذارم روی تخت تا وقتِ خواب روی خودم بکشم. کتاب اصول حسابداری هم باید جورِ بالش ِ نداشته ام را بکشد. یادم رفته با خودم بالش بیاورم.
خوابم نمی برد.

۱۳۸۶ دی ۲۹, شنبه

سلام

نه! قرار نیست بر وبلاگ ننویسی پافشاری بکنم. دلم برای نوشتن تنگ شده. دل است دیگر کاری اش هم نمی شود کرد. خودم هم نمی دانم قرار است از چه بنویسم. چند وقتی که وبلاگ نمی نوشتم جسته گریخته از زندگی خوابگاهی نوشته ام. شاید کمی مرتب ترشان کنم و این جا هم بنویسم شان. شاید از کتاب هایی که می خوانم بنویسم. شاید از سامورایی برای تان بنویسم. شاید از زندگی دو نفره ام با برادرم بنویسم. شاید بعضی وقت ها از تنهایی بیایم این جا و غُرغُری بکنم. از کجا معلوم؟ شاید نوشتم که چه قدر خیار شور دوست دارم. چه قدر دوست دارم دوباره ساز بزنم. چه قدر دوست دارم دستِ خودم را بگیرم بروم حوالی کودکی ام قدم بزنیم. چه قدر دوست دارم با «اسمال» مگس ها را بگیریم و بال شان را بکنیم، بین مورچه ها دعوا راه بیاندازیم، به دُمبِ سنجاقک ها نخ ببندیم و نگذاریم دور بشوند.
شاید بنویسم پشت این چهره ی لبخند به لبِ خجالتی چه مارمولکی پنهان شده. شاید بنویسم چه قدر بد می شوم وقتی که بدم. شاید بنویسم که مادرم را چه قدر دوست دارم. پدرم را. شاید بنویسم چه قدر می ترسم. شاید بنویسم چه قدر تنها هستم. چه قدر تنهایی ام مرا دوست دارد. شاید از دل خوشی هایم بنویسم. از درخت حیاط همسایه که فقط سه تا خرمالو دارد، از چایی پفک، از دروغ هایم. شاید از «ابول یه چش» بنویسم. از «مش حیدر». از گاری فالوده فروشی اش.
شاید هم از هیچ کدام ننویسم. نمی دانم. از این ها که بگذریم حال و بالتان چه طور است؟

پ.ن: با word 2007 بلد نیستم نیم فاصله بگذارم. شما به نیم فاصله های خودتان ببخشید.