« روی ماه خداوند را ببوس» اسم جالبی است. شاید یکی از عوامل موفقیت کتاب همین اسم زیبا باشد اما این زیبایی عمر کوتاهی دارد. بهتر بگویم این اسم برای من فقط و فقط سه صفحه زیبایی داشت. اولین جمله صفحه چهارم کتاب را که خواندم سخت توی ذوقم خورد. « من با خودم فکر می کنم: احتمالا خداوندی وجود ندارد.» ص 4. این را که می خوانم می بینم اسم کتاب همین اول ِ کاری همه ی داستان را لو داده. خیلی راحت می توانم ادامه ی داستان را حدس بزنم. توی صفحه ی اول راوی می گوید که « نه سال پیش که مهرداد رفت امریکا من و او دو سالی بود که در رشته فلسفه دانشگاه تهران قبول شده بودیم» ص1 . در صفحه چهار هم که دارد شک اش را به وجود خدا بیان می کند. این ها را که کنار نام کتاب (روی ماه خداوند را ببوس) بگذاری خیلی راحت به این نتیجه می رسی:
یونس (روای داستان) که دانشجوی فلسفه هم بوده به وجود خدا شک می کند و از آن جا که اسم کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» است در پایان داستان شک اش بر طرف می شود و به وجود خدا ایمان می آورد.
هر چه داستان بیش تر پیش می رود به نتیجه ای که گرفته ای بیش تر مطمئن می شوی. هر چند که داستان ِ دیگری هم، موازی با همین ماجرا دارد پیش می رود اما شک نمی کنی که همه عوامل باید دست به دست هم بدهند تا «یونس» روی ماه خداوند را ببوسد.
داستان دیگری که دارد اتفاق می افتد مربوط به پایان نامه دکترای یونس است: « ... اول فلسفه خوندم و بعد هم فوق لیسانس جامعه شناسی و حالا هم گوش شیطان کر دارم پایان نامه ی دکتری م رو توی رشته ی پژوهش گری اجتماعی می نویسم.» ص 5 اما ببینیم پایان نامه ی دکترای یک دانشجوی رشته پژوهش گری اجتماعی چه چیزی است؟ : « قراره تحلیل جامعه شناسانه ای باشه از علت خودکشی دکتر محسن پارسا که دو سال قبل خودش رو از طبقه هشتم یک ساختمان بیست و شش طبقه پایین انداخت.» این موضوع بیش تر از آن که شبیه موضوع پایان نامه دکترا باشد به موضوع مقاله هایی که دانشجویان سال اول رشته های علوم اجتماعی می نویسند شبیه است. اگر خوش بینانه تر نگاه کنیم می شود از آن مقاله ای چند صفحه ای در آورد.
مگر خودکشی یک آدم چه قدر تحلیل جامعه شناسانه می تواند داشته باشد؟ حالا اگر دکتر پارسا نویسنده ای شاعری چیزی بود باز می شد کاری اش کرد اما آخر خود کشی یک استاد فیزیک که احتمالن همه وقتش را صرف فیزیک کرده است را چه طور می خواهی تحلیل جامعه شناسانه بکنی؟
قرار بر این است که یونس پایان نامه اش را پیش ببرد ببینیم یونس چه کارهایی برای نوشتن پایان نامه ی عظیم اش انجام می دهد: بعد از آگهی دادن در روزنامه که اگر کسی از علت خودکشی دکتر پارسا اطلاعی دهد بگوید سری به دادگستری می زند و پرونده قضایی دکتر پارسا را مطالعه می کند.( تا این جا بیش تر موضوع قضایی است تا جامعه شناسانه). در حین خواندن پرونده می گوید: «اظهار نظر بازپرس فیضی اواخر پرونده است. به عقیده او کارِ ذهنی شدید، تجرد ویاس مجهولی پارسا را وادار به انتحار کرده است. اما این «یاس مجهول» چیست؟ همه ی گره کار در همین پرسش نهفته است. چرا پارسا مایوس شده؟ » از این جا به بعد هم بیش تر بحثِ روانشناسی است تا جامعه شناسی. یونس سری به روانشناسی که دکتر پارسا به او مراجعه کرده بوده می زند. سری به خانه اش می زند و دست نوشته های اش را می خواند. با دانشجویانی که آن روز با پارسا کلاس داشته اند صحبت می کند ببیند رفتار مشکوکی نداشته و ...
حالا شما کلاه خودتان را قاضی کنید ببینید کجای این ممکن است شبیه پایان نامه ی دکترای یک دانشجو باشد. حالا اگر دانشگاهِ پرتی درس می خواند و دانشجوی ِ پرتی بود یک حرفی اما یونس دانشجوی دانشگاه تهران است و چنان در کارِ خود ماهر است که مرکز پژوهش های اجتماعی پایان نامه اش را پیشاپیش خریده است.
با همه ی ضعفی که « روی ماه خداوند را ببوس» دارد باید به مصطفا مستور برای نوشتن چنین کتابی تبریک گفت چرا که توی بازار کتاب ایران فقط از یک رمان عامه پسند انتظار می رود بیست بار تجدید چاپ شود. « روی ماه خداوند را ببوس» رمان عامه پسند نیست. شاید خیلی قرص و محکم نباشد و ایرادهایی به اش وارد باشد ولی رمان عامه پسند نیست. اگر رمان های فهیمه رحیمی و م.مودب پور و ... را رمان عامه پسند بدانیم، با رمان عامه پسند فاصله دارد. شاید کم، ولی دارد. من از خواندن «روی ماه ...» لذتِ چندانی نبردم ولی همین که نویسنده ای توانسته چنین کاری انجام بدهد جای تبریک دارد.