۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه
خانه به دوشی
۱۳۸۶ اسفند ۶, دوشنبه
۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه
خوابگاه
- تا نزنی ول نمی کنم.
- بابا ولش کن، گناه داره.
- دِ بزن دیگه .
اتاق منفجر می شود از خنده. هفته ای یکی دو بار با این صحنه مواجه می شوم. کنجکاو شده ام که ماجرا از چه قرار است. از علی می پرسم « چه خبره تو اتاقتون؟ »
- با روح الله مراسم داریم. بیا
- چه خبره؟ می بینی که باید ظرفامو بشورم.
قرار می شود دفعه ی بعد خبرم کند بروم خودم ببینم.
روح الله بچه ی چمستان است. اول می گفت بچه ی آمل است. بعد گفت اهل ِ «نور» است. کم کم معلوم شد مال ِ چمستان ِ نور است. وارد اتاق که می شوم همه دور تخت روح الله جمع شده اند.
روح الله دارد تلاش می کند سوت بزند. لب هایش را غنچه کرده، فوت می کند اما صدایی در نمی آید. دست مجتبا زیر پتوی روح الله است.
- جان ِ مادرت ول کن! مُردم!
- تا سوت نزنی ول نمی کنم.
اتاق منفجر می شود از خنده. من همین یک دفعه شاهد این ماجرا بودم بعدها شنیدم که با تمرین و ممارست روح الله موفق شد در آن وضعیت سوت بزند.
۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه
کامنت دانی
این حرف ها حقیقت دارد؟ باید چه کار کنم که کامنت دانی راحت باز شود؟ اگر کسی کمک کند ممنون می شوم.
۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه
ولته!
اگر به کسی بگویی با سهتار و دف و تنبور و بیل و دو شلاقی و محمد بن جعفر طیّار جملهای بساز، اگر بیهوش نشود کم ِ کم دو سه ساعتی مغزش به تعطیلات میرود . ولی دیروز، من و مسعود با همین ها یک روز را ساختیم. آن هم چه روزی؟! یک گردش دو نفره ی خوراکی محور و موسیقی مدار!
توضیح: چوبی که کرکره ی مغازه ها را با آن پایین میآورند اسماش چیست؟ اصلن اسم دارد بنده خدا؟ دو شلاقی همان چوب است به همراه قلاب مانندی که به سرش نصب است. حالا هی بگو این زبان کلمه ندارد. حالا هی به جای هر چیزی بگو «چیز». (چرا سگرمههات تو هم رفت؟ با خودم بودم)
موسیقی:
شروه، موسیقی محلی بوشهر. ( ازمحزون ترین انوع موسیقی ایرانی. )
برای دانلود راست کلیک + save as
۱۳۸۶ بهمن ۱۳, شنبه
نامه ای به استاد
خوشمزه ترین چای دنیا
دیروز دانشجوهای داداش امتحان استاتیک ( به قول خودشان افتاتیک ) داشتند. چون داداش وقت نداشت من را حواله کرد که برو سر جلسه. روز قبلش هم نشستیم با همدیگر سوالها را حل کردیم که اگر کسی سر جلسه سوال داشت بتوانم جواب بدهم. به لطف فیزیک دبیرستان وتوضیحات داداش مشکلی پیش نیامد وفهمیدم خرپا یعنی چه؟ جسم دو نیرویی چیست؟ اصلن مکانیک و استاتیک یعنی چی؟
رفتم دانشگاه گفتم که به جای فلانی آمدهام بروم سر جلسه امتحان. سوالهای امتحانی را به مسئول آموزش دادم و رفتم توی اتاق اساتید نشستم. کسی نپرسید رشته ی خودت چیست؟ من هم چیزی نگفتم فقط پرسیدند کجا درس می خوانی که گفتم. احتمالن فکر کرده اند مکانیک می خوانم.
امتحان که شروع می شود کارتی بهام می دهند که روی سینه ام نصب کنم با خط درشت رویاش نوشته است «استاد». می روم سر جلسه « دوستان بارم سوالاتو به ترتیبی که میگم عوض کنید سوال یک و دو هر کودوم دو نمره، سوال چهار و شیش نیم نمره». دفعه ی اول که می گویم خودم به وضوح احساس می کنم صدایم می لرزد. دانشجوها توی سه کلاس نشسته اند. دفعه ی دوم و سوم محکمتر می گویم.
سوالات شروع می شود:
استاد! شما سوالا رو طرح کردین؟
- نه خیر! مگه ممکنه همچین چیزی؟ استاد خودتون طرح کردن
استاد! شما نمره میدین؟
- نه عزیز من! همه چی دست استاد خودتونه. *
خوبیاش این است که مراقبها و اساتید دیگر هم فکر میکنند واقعن استاد دانشگاهشان هستم ولی تا حالا پیش نیامده همدیگر را ببینیم. به جز یکی دو تایشان بقیه این فکر را می کنند. یکی از مراقبها صورت جلسه را میآورد که امضا کنم. پنجاه و شش نفر سر جلسه هستند. اکثرن هم سن و سال خودم هستند. به جز یکی دو نفر که همسن پدرم هستند تقریبن.
بین سه کلاس در رفت و آمد هستم و به سوالها جواب میدهم. معمولن کسی سوال ندارد همه دنبال جواب هستند.
استاد! اینو چه جوری باید حل کنم؟
استاد! از راه مثلثاتی برم یا زا راه .... ؟
استاد! این زاویه رو یادم رفته چه جور به دست بیارم
استاد! این غلتکه یا لولا؟
استاد! درست نوشتم؟
سوالهایی که حدس میزدم پرسیده شوند را خیلی راحت جواب میدهم. وقتی هم کسی سوال سختی میپرسد میگویم « خودت روش فکر کن، دوباره میام» میروم توی سالن به سوالاش فکر میکنم.
یکی از پیرمردهای کلاس دستش را بالا می برد. می روم طرفش می گوید: « اگه ما سوال نمیپرسیم واسه اینه که چیزی بلد نیستیم هوامونو داشته باش! با مهندسم صحبت کردم». بهاش میگویم «شما بزرگ مایی» خیالش راحت میشود.
اول جلسه تاکید کردم که هر کس از ماشین حساب خودش استفاده کند. ماشین حساب چند نفرشان خراب است. یکیشان بلد نیست با ماشین حساب تانژانت معکوس حساب کند کمک می خواهد. هر چه زور می زنم یادم نمی آید چه کار باید بکنم. « تو ترم چندی بلد نیستی تانژانت معکوس بگیری؟ » می روم توی سالن زنگ میزنم به داداش و میپرسم بعد بر میگردم میگویم « بالاخره تونستی تانژانت معکوسشو حساب کنی؟» برایاش حساب میکنم. کلی تشکر می کند.
وقت امتحان دو ساعت است که یک ساعت و چهل و پنج دقیقه اش گذشته. اگر تا الان خواهش می کردند که جواب را بهشان بگویم برای کاری که الان میکنند کلمهای بهتر از التماس پیدا نمیکنم.
زل میزند توی چشمهایم مظلومانه میگوید: « استاد! سوال هفت درسته؟» لبخند میزنم. « استاد غلطه؟» « من نمی تونم بگم درسته یا نه؟» خودکارش را بر می دارد که خطش بزند می گوید: « پس غلطه» جوابش درست است. دلم برایاش میسوزد. آخر چهار نمره دارد. می گویم« نه! خط نزن». لبخند پیروزمندانهای میزند. تازه میفهمم رو دست خوردهام.
برگه یکی از بچه ها را نگاه میکنم نوشته است: « استاد! کمک! خواش می کنم! کمک!» بهاش میگویم « مرد حسابی اگه کسی اینو بخونه فکر میکنه داشتن می کشتنت»
امتحان که تمام می شود ده پانزده نفری دورم حلقه میزنند. کیف می کنم.
-استاد ارفاق می کنید؟
-من نمره نمیدم که بخوام ارفاق کنم.
- استاد! خب برادرتونه دیگه اگه بخواید می تونید
- شما خانوادتن به استاتیک علاقه دارید
تقریبن همه فهمیدند که برادریم. خودم را از تکوتا نمیاندازم. اگر ریش نمیگذاشتم و کت و شلوار نمیپوشیدم احتمالن میفهمیدند سنام به استاد بودن نمیخورد. خوشبختانه با ریش هفشده سالی بزرگتر به نظر میرسم.
-استاد! من شاغلم، مثل اینا بیکار نیستم وقت ندارم ....
تا اوراق امتحانی را مرتب کنند و به همراه لیست نمرات تحویلم بدهند می روم توی اتاق اساتید می نشینم. از توی اتاق متوجه میشوم چند نفری پشت در منتظرم هستند. برای خودم چای میریزم. حتمن از اتاق که بیرون بروم می خواهند بگویند که کمکشان کنم. حالا میفهمم اساتید چه حالی میکنند وقتی میبینند ملت برای نیم نمره چهقدر چاپلوسیشان را میکنند. چایام را مینوشم. خوشمزهترین چای دنیا.
* گمان نمی کنم نیاز به توضیح باشد که مخاطبم پسر بوده. اگر دختر بود که نمی گفتم عزیز من! می گفتم عزیز دلم!!!
موسیقی:
این آهنگ بعد از مدت ها ما را کجاها که نبرد امشب. (لینک از وبلاگ آواز. حجم: 968 کیلوبایت)
برای دانلود راست کلیک + save target as
۱۳۸۶ بهمن ۹, سهشنبه
روی ماه خداوند را ببوس
« روی ماه خداوند را ببوس» اسم جالبی است. شاید یکی از عوامل موفقیت کتاب همین اسم زیبا باشد اما این زیبایی عمر کوتاهی دارد. بهتر بگویم این اسم برای من فقط و فقط سه صفحه زیبایی داشت. اولین جمله صفحه چهارم کتاب را که خواندم سخت توی ذوقم خورد. « من با خودم فکر می کنم: احتمالا خداوندی وجود ندارد.» ص 4. این را که می خوانم می بینم اسم کتاب همین اول ِ کاری همه ی داستان را لو داده. خیلی راحت می توانم ادامه ی داستان را حدس بزنم. توی صفحه ی اول راوی می گوید که « نه سال پیش که مهرداد رفت امریکا من و او دو سالی بود که در رشته فلسفه دانشگاه تهران قبول شده بودیم» ص1 . در صفحه چهار هم که دارد شک اش را به وجود خدا بیان می کند. این ها را که کنار نام کتاب (روی ماه خداوند را ببوس) بگذاری خیلی راحت به این نتیجه می رسی:
یونس (روای داستان) که دانشجوی فلسفه هم بوده به وجود خدا شک می کند و از آن جا که اسم کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» است در پایان داستان شک اش بر طرف می شود و به وجود خدا ایمان می آورد.
هر چه داستان بیش تر پیش می رود به نتیجه ای که گرفته ای بیش تر مطمئن می شوی. هر چند که داستان ِ دیگری هم، موازی با همین ماجرا دارد پیش می رود اما شک نمی کنی که همه عوامل باید دست به دست هم بدهند تا «یونس» روی ماه خداوند را ببوسد.
داستان دیگری که دارد اتفاق می افتد مربوط به پایان نامه دکترای یونس است: « ... اول فلسفه خوندم و بعد هم فوق لیسانس جامعه شناسی و حالا هم گوش شیطان کر دارم پایان نامه ی دکتری م رو توی رشته ی پژوهش گری اجتماعی می نویسم.» ص 5 اما ببینیم پایان نامه ی دکترای یک دانشجوی رشته پژوهش گری اجتماعی چه چیزی است؟ : « قراره تحلیل جامعه شناسانه ای باشه از علت خودکشی دکتر محسن پارسا که دو سال قبل خودش رو از طبقه هشتم یک ساختمان بیست و شش طبقه پایین انداخت.» این موضوع بیش تر از آن که شبیه موضوع پایان نامه دکترا باشد به موضوع مقاله هایی که دانشجویان سال اول رشته های علوم اجتماعی می نویسند شبیه است. اگر خوش بینانه تر نگاه کنیم می شود از آن مقاله ای چند صفحه ای در آورد.
مگر خودکشی یک آدم چه قدر تحلیل جامعه شناسانه می تواند داشته باشد؟ حالا اگر دکتر پارسا نویسنده ای شاعری چیزی بود باز می شد کاری اش کرد اما آخر خود کشی یک استاد فیزیک که احتمالن همه وقتش را صرف فیزیک کرده است را چه طور می خواهی تحلیل جامعه شناسانه بکنی؟
قرار بر این است که یونس پایان نامه اش را پیش ببرد ببینیم یونس چه کارهایی برای نوشتن پایان نامه ی عظیم اش انجام می دهد: بعد از آگهی دادن در روزنامه که اگر کسی از علت خودکشی دکتر پارسا اطلاعی دهد بگوید سری به دادگستری می زند و پرونده قضایی دکتر پارسا را مطالعه می کند.( تا این جا بیش تر موضوع قضایی است تا جامعه شناسانه). در حین خواندن پرونده می گوید: «اظهار نظر بازپرس فیضی اواخر پرونده است. به عقیده او کارِ ذهنی شدید، تجرد ویاس مجهولی پارسا را وادار به انتحار کرده است. اما این «یاس مجهول» چیست؟ همه ی گره کار در همین پرسش نهفته است. چرا پارسا مایوس شده؟ » از این جا به بعد هم بیش تر بحثِ روانشناسی است تا جامعه شناسی. یونس سری به روانشناسی که دکتر پارسا به او مراجعه کرده بوده می زند. سری به خانه اش می زند و دست نوشته های اش را می خواند. با دانشجویانی که آن روز با پارسا کلاس داشته اند صحبت می کند ببیند رفتار مشکوکی نداشته و ...
حالا شما کلاه خودتان را قاضی کنید ببینید کجای این ممکن است شبیه پایان نامه ی دکترای یک دانشجو باشد. حالا اگر دانشگاهِ پرتی درس می خواند و دانشجوی ِ پرتی بود یک حرفی اما یونس دانشجوی دانشگاه تهران است و چنان در کارِ خود ماهر است که مرکز پژوهش های اجتماعی پایان نامه اش را پیشاپیش خریده است.
با همه ی ضعفی که « روی ماه خداوند را ببوس» دارد باید به مصطفا مستور برای نوشتن چنین کتابی تبریک گفت چرا که توی بازار کتاب ایران فقط از یک رمان عامه پسند انتظار می رود بیست بار تجدید چاپ شود. « روی ماه خداوند را ببوس» رمان عامه پسند نیست. شاید خیلی قرص و محکم نباشد و ایرادهایی به اش وارد باشد ولی رمان عامه پسند نیست. اگر رمان های فهیمه رحیمی و م.مودب پور و ... را رمان عامه پسند بدانیم، با رمان عامه پسند فاصله دارد. شاید کم، ولی دارد. من از خواندن «روی ماه ...» لذتِ چندانی نبردم ولی همین که نویسنده ای توانسته چنین کاری انجام بدهد جای تبریک دارد.
نوشته شده توسط
میلاد
در
۱۶:۲۴
1 نظرات
موضوع: در مورد ادبیات
۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه
کلمه
یکی از امتیازات مهم یک زبان نسبت به زبان های دیگر احتمالن تعداد واژگان است، این که کاربر یک زبان برای بیان منظور خود ابزار کافی در اختیار داشته باشد و بتواند به راحتی منظورش را بیان کند یا حتا فکر کند.
فکر کردن در مورد چیزی که برای آن کلمه ای ندارد اگر غیر ممکن نباشد خیلی سخت است. برای من که این جور است. مثلن تا همین چند سال پیش کلمه ی « فردیّت » توی دایره واژه گانم وجود نداشت پس توی فکر کردنم هم جایی نداشت شاید بعضی وقتها به چیزی نزدیک به آن فکر می کردم ولی تا زمانی که کلمه اش را پیدا نکردم آن طور که باید و شاید نتوانستم در موردش فکر کنم حالا بماند که بعدن گفتند فردیّت غلط است. فرد فارسی است و با «یّت» عربی جور در نمی آید.
اصن از همه این ها گذشته کلمه را دوست دارم. با کلمه حال می کنم. دیشب برف می بارید. بد نیست چند تا کلمه بگویم شما هم حال کنید. فارسی زبان برای هر برفی می گوید برف اما یزدی های با توجه به شدت برف کلمات مختلفی را به کار می برند. به ترتیب شدت می گویند: پشه پرونک، پشه برفوک و برف.
۱۳۸۶ بهمن ۱, دوشنبه
خوابگاه 1
یک
- ببخشید! ساختمون سیزده آبان کدوم یکیه؟
- جدید الورودی؟
- آره!
- برو سوار اون اتوبوسه شو بهت میگن.
وقتی مسئول پذیرش روی کارت خوابگاهم نوشت سیزده آبان فکر می کردم یکی از ساختمان های کوی دانشگاه است. از اتوبوس که پیاده می شوم سراغ کوچه ایران را می گیرم. بالاخره پیدا می شود. بن بست ایران. تنها چیزی که باعث می شود بفهمم این جا خوابگاه است تابلوی کوچک سبز رنگ بالای در ساختمان است.
حیاط کوچکی دارد. با یک باغچه کوچک و دو تا کیوسک تلفن همگانی. وارد ساختمان که می شویم اتاق سرپرست خوابگاه روبرویم است. برادرم را جلو می فرستم. او اینجور کارها را بهتر بلد است هر چه باشد خودش چهار پنج سالی خوابگاه زندگی کرده. وقتی بر می گردد کلیدی در دست دارد و می گوید: « اتاق 201». اتاق 201 طبقه دوم است. از پله ها که بالا می رویم هرچه بیشتر پیش می رویم بیشتر به این نتیجه می رسم که اینجا انگار جای دیگری است. دیوارها کثیف است. پله ها کثیف است. نرده ها لک دارند. پیش برادرم به روی خودم نمی آورم. فقط هاج و واج به دور و برم نگاه می کنم و بالا می روم.
توی هر طبقه دو تا سوئیت هست. هر سوئیت چهار تا اتاق دارد دو تا بزرگ دو تا کوچک. هر سوئیت یک آشپزخانه و یک دستشویی هم دارد. اتاق 201 یکی از دو اتاق کوچک سوئیت است. اتاق های بزرگ هفت نفره اند، اتاق های کوچک پنج نفره. وارد اتاق که می شوم خشکم می زند. کف اتاق دو تکه موکت قهوه ای رنگ بی نهایت کثیف افتاده و دو تا تخت دو طبقه و یک میز کوچک و یک صندلی.
من نفر آخرین نفری هستم که وارد اتاق می شوم. قبل از من بقیه ی ساکنین اتاق آمده اند. وحید از یزد، بهروز از مشهد، شاهین از کازرون، مهدی از گلپایگان. این ها را وقتی فهمیدم که خودم را معرفی کردم و آن ها هم یکی یکی خودشان را معرفی کردند. وحید و مهدی با پدرهای شان آمده اند، بهروز با عمویش که کرج زندگی می کند. من با برادرم. فقط شاهین است که تک و تنها آمده. بچه های اتاق های دیگر سوئیت هم کم کم دارد سر و کله شان پیدا می شود.
سرپرست خوابگاه وارد سوئیت شده بچه ها و همراه های شان دوره اش کرده اند.
- آقا! این چه وضعیه؟ مگه سگ دونیه اینجا؟
- اتاق ما 5 نفره س. چرا 4 تا تخت داره؟
- تختا چرا تشک ندارن؟ ما فقط پیتو آوردیم.
سرپرست خوابگاه جوان با چند جمله آبِ پاکی را روی دستمان می ریزد.« تمیز کردن اتاقا به عهده ی خودتونه ما فقط سوئیت و راه پله رو تمیز می کنیم. اتاقای پنج نفره برن از انبار تخت تکی بیارن. تشکم خودتون باید می آوردین. دانشگاه تهران ده سالی هست که تشک نمیده. بهداشت ایراد میگیره»
دم دمای غروب است. پدرها و برادرها و عموها و... همه رفته اند. هر کس روی تختی نشسته است و با همدیگر حرف می زنیم.
- فردا باید موکتا رو بشوریم.
- کی رو تخت تکی می خوابه؟
- اگه تو خواب زیاد وول می خوری بالا نخواب!
- فردا یادتون باشه سر راه واسه کمدا قفل بخریم.
من و بهروز تخت های بالا را انتخاب می کنیم. وحید تخت زیری ِ من می خوابد. مهدی زیرِ تختِ بهروز. شاهین هم تخت تکی را انتخاب می کند.
وسایلم را توی کمدم می چینم. یکی از پتوهای ام را روی تخت پهن می کنم آن یکی را هم تا می زنم می گذارم روی تخت تا وقتِ خواب روی خودم بکشم. کتاب اصول حسابداری هم باید جورِ بالش ِ نداشته ام را بکشد. یادم رفته با خودم بالش بیاورم.
خوابم نمی برد.
۱۳۸۶ دی ۲۹, شنبه
سلام
شاید بنویسم پشت این چهره ی لبخند به لبِ خجالتی چه مارمولکی پنهان شده. شاید بنویسم چه قدر بد می شوم وقتی که بدم. شاید بنویسم که مادرم را چه قدر دوست دارم. پدرم را. شاید بنویسم چه قدر می ترسم. شاید بنویسم چه قدر تنها هستم. چه قدر تنهایی ام مرا دوست دارد. شاید از دل خوشی هایم بنویسم. از درخت حیاط همسایه که فقط سه تا خرمالو دارد، از چایی پفک، از دروغ هایم. شاید از «ابول یه چش» بنویسم. از «مش حیدر». از گاری فالوده فروشی اش.
شاید هم از هیچ کدام ننویسم. نمی دانم. از این ها که بگذریم حال و بالتان چه طور است؟
پ.ن: با word 2007 بلد نیستم نیم فاصله بگذارم. شما به نیم فاصله های خودتان ببخشید.