۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

خانه به دوشی

گویا این جا امکان کامنت گذاشتن برای خیلی ها وجود ندارد. دلیل اش را خودم هم نمی دانم. وبلاگ بی کامنت هم مثل چیز است. چی بود اسمش؟ اه! نوک زبانم بود ها!!! از امروز این جا می نویسم. اگر این جا درست شد شاید دوباره برگشتم. خلاصه این که حالا حالاها باید دنبال من این خانه آن خانه بیایید. میلاد را که می بخشید حتمن. نه؟
نمی دانم چرا لینکش درست نمی شود. منظور از این جا این جاست:

۱۳۸۶ اسفند ۶, دوشنبه

ف

من از آن دسته آدم ها هستم که تا بگویی «ف» می روند فرحزاد و بر می گردند. اما وقتی برگشتند تازه می فهمند منظور از «ف» فلکه سوم تهران پارس بوده نه فرحزاد.

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

خوابگاه

اتاق 203 از اتاق های هفت نفره سوئیت است. هر روز صبح که بیدار می شوم غلغه است.
- تا نزنی ول نمی کنم.
- بابا ولش کن، گناه داره.
- دِ بزن دیگه .
اتاق منفجر می شود از خنده. هفته ای یکی دو بار با این صحنه مواجه می شوم. کنجکاو شده ام که ماجرا از چه قرار است. از علی می پرسم « چه خبره تو اتاقتون؟ »
- با روح الله مراسم داریم. بیا
- چه خبره؟ می بینی که باید ظرفامو بشورم.
قرار می شود دفعه ی بعد خبرم کند بروم خودم ببینم.


روح الله بچه ی چمستان است. اول می گفت بچه ی آمل است. بعد گفت اهل ِ «نور» است. کم کم معلوم شد مال ِ چمستان ِ نور است. وارد اتاق که می شوم همه دور تخت روح الله جمع شده اند.
روح الله دارد تلاش می کند سوت بزند. لب هایش را غنچه کرده، فوت می کند اما صدایی در نمی آید. دست مجتبا زیر پتوی روح الله است.
- جان ِ مادرت ول کن! مُردم!
- تا سوت نزنی ول نمی کنم.
اتاق منفجر می شود از خنده. من همین یک دفعه شاهد این ماجرا بودم بعدها شنیدم که با تمرین و ممارست روح الله موفق شد در آن وضعیت سوت بزند.
...................
موسیقی:
شور مولانا، به آهنگ سازی حافظ و شهرام ناظری
( لینک غیر مستقیم است. روی لینک کلیک کنید در صفحه جدید روی Download file کلیک کنید.)

۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه

کامنت دانی

این حرف ها حقیقت دارد؟ باید چه کار کنم که کامنت دانی راحت باز شود؟ اگر کسی کمک کند ممنون می شوم.

۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه

ولته!

اگر به کسی بگویی با سه‌تار و دف و تنبور و بیل و دو شلاقی و محمد بن جعفر طیّار جمله‌ای بساز، اگر بی‌هوش نشود کم ِ کم دو سه ساعتی مغزش به تعطیلات می‌رود . ولی دیروز، من و مسعود با همین ها یک روز را ساختیم. آن هم چه روزی؟! یک گردش دو نفره ی خوراکی محور و موسیقی مدار!

توضیح: چوبی که کرکره ی مغازه ها را با آن پایین می‌آورند اسم‌اش چیست؟ اصلن اسم دارد بنده خدا؟ دو شلاقی همان چوب است به همراه قلاب مانندی که به سرش نصب است. حالا هی بگو این زبان کلمه ندارد. حالا هی به جای هر چیزی بگو «چیز». (چرا سگرمه‌هات تو هم رفت؟ با خودم بودم)


موسیقی:
شروه، موسیقی محلی بوشهر. ( ازمحزون ترین انوع موسیقی ایرانی. )
برای دانلود راست کلیک + save as

۱۳۸۶ بهمن ۱۳, شنبه

نامه ای به استاد


پست قبل از امتحان گفته بودم. این هم یک نمونه از نامه هایی که دانشجوها برای استادشان نوشته اند.
برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگ روی آن کلیک کنید.
موسیقی:
این بشکنم آن بشکنم به آهنگ سازی رضا قاسمی و صدای شهرام ناظری
برای دانلود: راست کلیک + save target as
لینک از سایت رضا قاسمی

خوشمزه ترین چای دنیا

دیروز دانش‌جوهای داداش امتحان استاتیک ( به قول خودشان افتاتیک ) داشتند. چون داداش وقت نداشت من را حواله کرد که برو سر جلسه. روز قبل‌ش هم نشستیم با همدیگر سوال‌ها را حل کردیم که اگر کسی سر جلسه سوال داشت بتوانم جواب بدهم. به لطف فیزیک دبیرستان وتوضیحات داداش مشکلی پیش نیامد وفهمیدم خرپا یعنی چه؟ جسم دو نیرویی چیست؟ اصلن مکانیک و استاتیک یعنی چی؟
رفتم دانشگاه گفتم که به جای فلانی آمده‌ام بروم سر جلسه امتحان. سوال‌های امتحانی را به مسئول آموزش دادم و رفتم توی اتاق اساتید نشستم. کسی نپرسید رشته ی خودت چیست؟ من هم چیزی نگفتم فقط پرسیدند کجا درس می خوانی که گفتم. احتمالن فکر کرده اند مکانیک می خوانم.


امتحان که شروع می شود کارتی به‌ام می دهند که روی سینه ام نصب کنم با خط درشت روی‌اش نوشته است «استاد». می روم سر جلسه « دوستان بارم سوالاتو به ترتیبی که میگم عوض کنید سوال یک و دو هر کودوم دو نمره، سوال چهار و شیش نیم نمره». دفعه ی اول که می گویم خودم به وضوح احساس می کنم صدایم می لرزد. دانش‌جوها توی سه کلاس نشسته اند. دفعه ی دوم و سوم محکم‌تر می گویم.
سوالات شروع می شود:
استاد! شما سوالا رو طرح کردین؟
- نه خیر! مگه ممکنه همچین چیزی؟ استاد خودتون طرح کردن
استاد! شما نمره میدین؟
- نه عزیز من! همه چی دست استاد خودتونه.
*

خوبی‌اش این است که مراقب‌ها و اساتید دیگر هم فکر می‌کنند واقعن استاد دانشگاه‌شان هستم ولی تا حالا پیش نیامده هم‌دیگر را ببینیم. به جز یکی دو تای‌شان بقیه این فکر را می کنند. یکی از مراقب‌ها صورت جلسه را می‌آورد که امضا کنم. پنجاه و شش نفر سر جلسه هستند. اکثرن هم سن و سال خودم هستند. به جز یکی دو نفر که هم‌سن پدرم هستند تقریبن.
بین سه کلاس در رفت و آمد هستم و به سوال‌ها جواب می‌دهم. معمولن کسی سوال ندارد همه دنبال جواب هستند.
استاد! اینو چه جوری باید حل کنم؟
استاد! از راه مثلثاتی برم یا زا راه .... ؟
استاد! این زاویه رو یادم رفته چه جور به دست بیارم
استاد! این غلتکه یا لولا؟
استاد! درست نوشتم؟


سوال‌هایی که حدس می‌زدم پرسیده شوند را خیلی راحت جواب می‌دهم. وقتی هم کسی سوال سختی می‌پرسد می‌گویم « خودت روش فکر کن، دوباره میام» می‌روم توی سالن به سوال‌اش فکر می‌کنم.
یکی از پیرمردهای کلاس دستش را بالا می برد. می روم طرفش می گوید: « اگه ما سوال نمی‌پرسیم واسه اینه که چیزی بلد نیستیم هوامونو داشته باش! با مهندسم صحبت کردم». به‌اش می‌گویم «شما بزرگ مایی» خیالش راحت می‌شود.


اول جلسه تاکید کردم که هر کس از ماشین حساب خودش استفاده کند. ماشین حساب چند نفرشان خراب است. یکی‌شان بلد نیست با ماشین حساب تانژانت معکوس حساب کند کمک می خواهد. هر چه زور می زنم یادم نمی آید چه کار باید بکنم. « تو ترم چندی بلد نیستی تانژانت معکوس بگیری؟ » می روم توی سالن زنگ می‌زنم به داداش و می‌پرسم بعد بر می‌گردم می‌گویم « بالاخره تونستی تانژانت معکوسشو حساب کنی؟» برای‌اش حساب می‌کنم. کلی تشکر می کند.

وقت امتحان دو ساعت است که یک ساعت و چهل و پنج دقیقه اش گذشته. اگر تا الان خواهش می کردند که جواب را به‌شان بگویم برای کاری که الان می‌کنند کلمه‌ای بهتر از التماس پیدا نمی‌کنم.

زل می‌زند توی چشم‌هایم مظلومانه می‌گوید: « استاد! سوال هفت درسته؟» لبخند می‌زنم. « استاد غلطه؟» « من نمی تونم بگم درسته یا نه؟» خودکارش را بر می دارد که خطش بزند می گوید: « پس غلطه» جوابش درست است. دلم برای‌اش می‌سوزد. آخر چهار نمره دارد. می گویم« نه! خط نزن». لبخند پیروزمندانه‌ای می‌زند. تازه می‌فهمم رو دست خورده‌ام.

برگه یکی از بچه ها را نگاه می‌کنم نوشته است: « استاد! کمک! خواش می کنم! کمک!» به‌اش می‌گویم « مرد حسابی اگه کسی اینو بخونه فکر می‌کنه داشتن می کشتنت»
امتحان که تمام می شود ده پانزده نفری دورم حلقه می‌زنند. کیف می کنم.
-استاد ارفاق می کنید؟
-من نمره نمیدم که بخوام ارفاق کنم.
- استاد! خب برادرتونه دیگه اگه بخواید می تونید
- شما خانوادتن به استاتیک علاقه دارید
تقریبن همه فهمیدند که برادریم. خودم را از تک‌وتا نمی‌اندازم. اگر ریش نمی‌گذاشتم و کت و شلوار نمی‌پوشیدم احتمالن می‌فهمیدند سن‌ام به استاد بودن نمی‌خورد. خوش‌بختانه با ریش هفشده سالی بزرگ‌تر به نظر می‌رسم.
-استاد! من شاغلم، مثل اینا بیکار نیستم وقت ندارم ....


تا اوراق امتحانی را مرتب کنند و به همراه لیست نمرات تحویلم بدهند می روم توی اتاق اساتید می نشینم. از توی اتاق متوجه می‌شوم چند نفری پشت در منتظرم هستند. برای خودم چای می‌ریزم. حتمن از اتاق که بیرون بروم می خواهند بگویند که کمک‌شان کنم. حالا می‌فهمم اساتید چه حالی می‌کنند وقتی می‌بینند ملت برای نیم نمره چه‌قدر چاپلوسی‌شان را می‌کنند. چای‌ام را می‌نوشم. خوش‌مزه‌ترین چای دنیا.


* گمان نمی کنم نیاز به توضیح باشد که مخاطبم پسر بوده. اگر دختر بود که نمی گفتم عزیز من! می گفتم عزیز دلم!!!


موسیقی:
این آهنگ بعد از مدت ها ما را کجاها که نبرد امشب. (لینک از وبلاگ آواز. حجم: 968 کیلوبایت)
برای دانلود راست کلیک + save target as